دیروز چند ساعتی پیش یکی بودم که پاک افکارمو بهم ریخت.چرا؟ .چون همیشه فکر می کردم که درکم نسبت مسائل و اطرافیانم بالاست.زود ازکنار یه مسئله رد نمی شم و خلاصه بارمه و خیلی تصورات واهی دیگه.بگذریم .این دوست من دیروز با چند ساعت صحبت کردن منو به این نتیجه رسوند که باید با یه رنگ قرمز/آبی (گل سرخی که به من دادی آبی بود)، روی همه ی اونا یه خط بکشم و بنویسم واهی.و اینکار رو کردم.نمی دونم، فکرمو اصلا نمی تونم متمرکز کنم.صحبتاش و خیلی چیزای دیگه حسابی ریختنم بهم .کاش می تونستم خیلی چیزا رو بهش بگم و خیلی اعترافا رو به همین سادگی براش بیان کنم اما این غرور یا شایدم ترس این اجازه رو بهم نداد و نمی ده. چرا ،نمی دونم؟!
همیشه از مصاحبت با اینجور ادما لذت می برم اما متاسفانه یا فرصت پیش نمیاد یا سکوتهای طولانی من اونارو از ادامه هم صحبتی با من منصرف می کنه. دلیل این سکوتها هنوزبرای خودم مبهمه در حالی که همیشه کلی حرف واسه گفتن دارم اما...
فکر کنم امشب یه بیوگرافی مختصر از خودم براتون گفتم. راستی شما می تونید یه چنین شخصیتی رو تحمل کنید؟ برای خودم که خیلی سخته، شایدم محال! (مثل این).
در هر صورت من ازش ممنونم که روح به این بزرگی داره که تونسته ...
من از مصاحبت آفتاب می آیم
کجاست سایه؟!
نمیدونم چرا اینا رو اینجا نوشتم؟چرا اینا رو هم مثل خیلی های دیگه تو کلبه ی تنهایی و سکوتم دفن نکردم؟ شاید لازم بود!
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون بدام افتد تحمل بایدش/(حافظ) |